نويسنده :امید رستم خانی
تاريخ: شنبه ۲0 آبان ۱۳۹۶
در روزهای آغازین سال ۸۳ کتابی راهی بازار شد با نام "زندانی فاو" که می توان آن را در ژانر ادبیات بازداشتگاهی نقطه شروع حرکتی بدیع و جسورانه دانست. البته اگر بتوان این اثر را تنها در ژانر ادبیات بازداشتگاهی گنجاند.
در زندانی فاو به مرور خاطرات یک شهروند خاطراتی می پرداتزیم که او را نه زور سر نیزه که حسی ناسیونالیستی به جبهه های جنگ کشانده. " عماد زعلان الکنعانی" سربازی است که از دیدگاهش، جبهه ایرانی ها زیر نظر دارد و آتش توپخانه را بر سر دشمن هدایت می کند. اما او تنها برای گذراندن دوره سربازی به یگان توپخانه نپیوسته. او به قول خودش آمده تا انتقامش را از مجوسها که ما باشیم بگیرد. این تازی تندرو در شهر خود صحنه هایی را از بمباران جنگنده های ایرانی دیده که او را مکلف به انتقام کرده و تا پای جان برای کشتن عجمهای آتش پرست بر سر این تکلیف می ماند. او در کتابش می نویسد: «… تلویزیون عراق، کویت و کشورهای حوزه خلیج فارس، ایران را کشوری جنگ طلب معرفی می کردند و می گفتند که ایران چشم طمع به خاک عراق دارد. ایرانی ها مجوس، متکبر و عقب مانده اند. ایران می خواهد بر کشورهای عربی تسلط پیدا کند. این رسانه ها صدام را مایه سربلندی و عزت امت عرب معرفی می کردند و او را مظلومی می دانستند که مورد تجاوز قرار گرفته و باید از او دفاع کرد.
این باوردر وجودم ریشه دوانده بود که باید برای دفاع از عراق به پا خاست. علاقه و شور دفاع از میهن در جانم غلیان می کرد و برای حضور در جبهه و رویارویی با ایرانیان لحظه شماری می کردم…»
این افکار به همراه شور و احساس جوانی، از الکنعانی که تا آن روز محصلی ساده بود، سربازی می سازد که سربلندی و استقلال کشور، بلکه دنیای عرب را پیروزی نظامی ببیند و جز این نیندیشد.
«… در فوریه سال ۱۹۸۳ به خدمت سربازی فرا خوانده شدم. پس از مراجعه به اداره نظام وظیفه ، اعزام من به چهار ماه بعد موکول شد. من که انتظار چنین نوبت طولانی را نداشتم، حس می کردم قلبم قلبم پاره شده و آرزویم بر باد رفته است. از این که نمی توانستم به صفوف سربازان در جبهه جنگ محلق شوم افسرده بودم، و نگران از این که جنگ تمام شود و من از شرکت در آن محروم شوم.»
این اثر در حیطه ناگفته های جنگ اثری بحث برانگیز و قابل تامل است. چرا که تا به حال هیچ یک از اسراء دشمن تا این حد واقع نگاری و واقع گویی نکرده است. مخصوصا اسراء توابی که از کرده خود در جبهه های جنگ پشیمان بوده و هنگامی که بر حق بودن ایران در منازعه پی برده اند به نوعی تمایل به جبران مافات داشتند و حتی گذشته خود را به فراموشی سپردند.
الکنعانی اما در این میان حرفی تازه می زند. او از لحاظ تکیه بر واقعیات خود را کاملا برای خواننده کتابش عریان می کند. آنقدر که هیچ نقطه تاریک یا روشنی در وجود و ذهن او نیست که از دست رس خواننده مخفی بماند. و این برای یک اسیر در بند که به اشتباه خود پی برده، امری است عصیانگرانه.
آری، الکنعانی عصیانگری است که روال توبه کردن و پشیمان شدن، روی گرداندن از گذشته و بازگو کردن تلخ و شیرین وقایع را بر هم می زند. و همین چهره او برای خواننده آشنا و صمیمی می سازد. او آنقدر به حقیقت وفادار است که حتی بازگو کردن کشتن ایرانی ها در سرزمینیکه اسیر آنهاست ابایی ندارد.
نباید فراموش کرد که الکنعانی، این خاطرات را در همان بازداشتگاه ها و اردوگاههای اسرای عراقی نوشته که بعثی ها و نیروهای وفادار صدام، به رهبری او افتخار کرده و عکس سردار قادسیه را در آسایشگاهها به دیوار می زدند. و اتفاقا از مرور خاطرات الکنعانی چنین نتیجه می گیریم که در آغاز راه با بعثی ها هم نظر و هم قسم است. وقایع در کتاب زندانی فاو پی در پی و بی وقفه حادث می شوند. آنقدر که به خواننده مجالی برای تازه کردن نفس نمی دهند. این حوادث نفس گیر چنان روزها و هفته ها را در خود می بلعند که خواننده را با کابوسی عظیم روبه رو می سازد. کابوسی که از آبشخور وقایع سیراب می شود و اثری از تخیل و داستان سرایی در آن نیست. و همین کتاب زندانی فاو را ارزشمند می کند.
این خاطره ای است که پا را از مرز تخیل داستان گونه جلوتر گذاشته و با قاطعیت می توان گفت که از ذهن داستان پرداز بزرگترین نویسندگان هم فراتر رفته است. دستمایه قرار دادن این اثر برای داستان سرایی و یا ما به ازای تصویری برای آن ساختن و آن را تبدیل به فیلم کردن تنها کوچک کردن و خدشه وارد آوردن به این اثر زیباست. اینجاست که ما تاثیر و عظمت واقعی خاطره را در می یابیم. چیزی که از پردازش هنری مبرا و از هر هنر دیگری می تواند تاثیر گذارتر باشد.
واقعیت عریانی که از پس ناگفته های جنگ سر برآورده. هنگامی که رزمندگان کشور عزیزمان، آبهای خروشان و سنگین اروند را پشت سر گذاشتند و در آن سوی رودخانه پای به ساحل جزیره فاو نهادند، الکنعانی در سنگرش باقی ماند تا از دست ایرانیان فرار نکرده باشد و به نظر خودش چنین ننگی در پیشینه و خاطراتش به ثبت نرسد. اما او به تنهایی کاری جز پنهان شدن نمی توانست انجام دهد و در مقابل یورش بی امان سپاه ایران چیزی جز کشته ها و زخمی ها از یگان کوچک آنها باقی نماند.
الکنعانی شاید زودتر از بقیه متوجه زخنه ایرانی ها در مواضع و استحکامات خط فاو می شود. اما وقتی می خواهد این مهم را به عقب گزارش کند، در می یابد که سیمهای تلفن صحرایی قطع شده و این نشان دهنده آن است که ایرانی ها از مواضع آنها گذشته اند.
آن شب وحشت انگیز قهرمان قصه ما در میان نخلها و نیزارها پنهان می شود تا سپیده صبح بدمد اما ایرانی ها میان او و دیگر هم رزمانش فاصله می اندازند و عملا، الکنعانی هیچ وقت نمی تواند خود را به عقبه عراق برساند. او بی آنکه به اسارت ایرانی ها در آید در شهر فاو زندانی وسیع تشبیه کرد گیر می افتد. آنقدر که به قول خودش نه راه پس دارد و نه راه پیش.
دوران چهار ماهه زندگی او در شهر فاو شهری که کمتر کسی در آن تردد دارد، در زیر فشار گرسنگی و تنهایی برای این سرباز عراقی از همان روز آغاز می شود.
او چهار ماه را با دلهره و وحشت در حالی که اشباح در خواب و بیداری همراه او هستند و ترس از اسارت که البته از جهل او ناشی می شود و لحظه ای او را رها نمی کند، می گذراند.
و در این ایام بارها اقدام به گذشتن از خطوط ایرانی ها و رساندن خود به عراقی ها می کند که البته در همه این موارد چیزی جز شکست و ناامیدی نصیبش نمی شود.
جدال او با زندگی بی نظیر است و تقدیری که هر لحظه او را به تازیانه می گیرد حتی دل دشمنانش که در آن روزگار ما ایرانی ها باشیم، به درد می آورد اما کنعانی در خاطراتش به اثبات می رساند که شلعه کم رمق امید هیچ وقت در دلش خاموش نگشته است.
مرتضی سرهنگی مسئول دفتر ادبیات و هنر مقاومت در خصوص این اثر می گوید: «الکنعانی خاطراتش را سالها پبش به دفتر سپرد، اما در شرایط عراق با وجود صدام و اینکه خانواده الکنعانی هنوز ذر عراق زندگی میکرد، ما را مجبور می ساخت تا با تامل بیشتری به چاپ این خاطرات فکر کنیم. اما بعد از رفتن صدام با خیال راحت اثر را به دست چاپ سپردیم. گرچه کنعانی وقتی عکسی از خود به سرهنگی داده بود، گفته بود: با وضعیتی که من دارم اگر مادرم هم مرا ببیند، نمی شناسد، چه رسد به حزب بعث.
زندانی فاو از ۱۷فصل تشکیل یافته گه این فصول بعضا از سوی دفتر ادبیات در اثر گنجانده شده و خاطرات چنان به هم پیوسته است که حتی با حذف این فصول، به متن خاطرات خدشه ای وارد نمی شود.
آنان که روزها و شبهای عملیات والفجر هشت را به چشم دیده و یا به آن سوی اروند یعنی شهر فاو پا گذاشته اند، با خواندن این اثر خاطرات آن روزها پیش چشمانشان رنگ می گیرد. چرا که الکنعانی هوش و ذکاوتی خاص در تشریح شرایط جغرافیایی از خود به خرج داده و همه چیز را به خوبی در دور و برش دیده و در اثر آورده. آنقدر که آدم احساس می کند در فاو است.
«…شب سوم، با پای برهنه از حمام خارج شدم تا ببینم در مقر گروهان ما و اسکله اول، نیروهای ایرانی حضور دارند یا نه؟ گروهان ما قبل از عملیات ایرانی ها، در سه اسکله بارگیری نفت در کنار اروند رود مستقر بود… زمانی که مسئول پست دیده بانی خط مقدم بودم، در منطقه اسکله اول تا المعام که روبه روی ابوالخصیب و موازی با رودخانه بود، زیاد رفت و آمد می کردم و منطقه را کاملا می شناختم. این منطقه از کشتزارها، باغات و نخلستان وسیعی تشکیل شده بود…»
دیگر از مسائلی که الکنعانی با آن دست به گریبان بوده، جدال بر سر یافتن غذا است. او از هر فرصتی برای سیر کردن خود استفاده می کرده اما هربار که به سراغ یافتن غذا می رفته، چیز زیادی به دست نمی آورده و تقریبا جز چند مورد تمام این چهار ماه را با گرسنگی سپری کرده است. او برای پیدا کردن غذا حتی مجبور به مبارزه با سگهایی می شود که از جنازه های مانده در فاو تغذیه می کردند.
«…تصمیم گرفتم حالا که خودم را به این جا رسانده ام، تمام گوشه و کنارهای مقر را بگردم، شاید آذوقه بیشتری پیدا کنم. نصف گونی نان خشک ارزش این همه ریسک کردن و دو روز معطلی همراه با ترس و دلهره را نداشت. گونی نان خشک را در گوشه ای گذاشتم و به طرف محل انباشت پس مانده غذاها و زباله ها رفتم. این زباله دانی یک گودال بزرگ بود که بوسیله لودر در پشت آشپزخانه گردان کنده شده بود و از آن پنجره پشتی آشپزخانه زباله ها و پس مانده غذاها را در داخل این گودال می ریختند و هر چند وقت یکبار با لودر آنها را به جای دورتری انتقال می دادند و رویش را با خا می پوشاندند. چند گونی برداشتم و از پنجره پشتی آشپزخانه به داخل گودال پریدم.
چند توله سگ، واق واق کنان از گودال گریختند و به سوی مادرشان که بیرون گودال بود دویدند. برای این که به تاریکی گودال عادت کنم چشمانم را یکی دو دقیقه بستم، چشمانم را که باز کردم شیئی سیاه رنگ را دیدم که روی مقدار زیادی نان خشک افتاده بود ولی قادر به تشخیص آن نبودم. شبرنگ را از جیبم درآوردم و با استفاده از انعکاس نور منورها بر روی صفحه شبرنگ، دیدم یک جنازه که از آن فقط ستون فقرات، قفسه سینه و کفش هایش بقی مانده، روی تلی از نان خشک افتاده است. به نظر می رسید سگ گوشت تن او را خورده و به این روز آورده بودند…»
از این صحنه ها در کتاب زندانی فاو بسیار یافت می شود که تکان دهنده و در نوع خود بی نظیر است.
«…صبح که بیدار شدم، رفتم سراغ خانه ای که درخت سدر در آن بود تا کمی میوه بچینم، اما هر چه بیشتر گشتم کمتر یافتم. طی مدتی که در منطقه بودم، همه میوه ها را چیده و خورده بودم. به طرف نهر آب رفتم تا از ریشه گیاهان تغزیه کنم. در آن جا فقط گیاهانی پیدا کردم که حالم از دیدن شان به هم می خورد. در این مدت، بر اثر سوء تغذیه بدنم سست و ضعیف شده بود. وزنم به شدت کاهش یافته . پوست بدنم به استخوان هایم چسبیده بود. موهای سرم که خیلی بلند شده بود، به علت حمام نکردن، می ریخت. ترس، دلهره و اضطراب به حدی بود که اصلا به حمام کردن و شستشوی سر و بدنم فکر نمی کردم. پشه و حشرات موذی به قدری نیشم می زدند که به گریه می افتادم. گاهی اوقات از خود می پرسیدم: آیا زندگی ارزش تحمل این همه مشکلات را دارد؟…»
دیگر از مسائل جالب توجه در این کتاب، گزارش مستند الکنعانی، در تایید پیروزی های رزمندگان ایران است. او که گه گاه موقعیت و روند عملیات را از دور پی می گیرد و یا به نظاره آن می نشیند، بی کم و کاست به تشریح آنچه در منطقه می گذرد می پردازد و این گزارس گونه ها از جبهه خودی آن هم توسط فردی از دشمن در نوع خود بی بدیل است.
«…منطقه غرق در آتش و دود شده اما هیچ یک از هواپیماها موفق نشد پل را، که هدف اصلی آنان بود، منهدم کند.
پدافندهای ایرانی لحظاتی بعد از بمباران منطقه فعال شدند و موفق شدند یکی از هواپیماها را منهدم کنند. خلبان هواپیمای ساقط شده با چتر بیرون پرید و لحضاتی بعد هواپیمایش در آسمان منفجر شد. وزش شدید باد، خلبان را که با چتر نجات در حال فرود بود، به سمت منطقه راس الشیبه برد. علیرغم تصوراتم، نیروهای ایرانی به سمت خلبان شلیک نمی کردند. من که شاهد فرود آمدن او بودم، تصمیم گرفتم، به دنبال او راه بیفتم. هرجا که باد او را می برد، بدون توجه به اطرافم، از بامی به بام دیگر، به دنبالش می رفتم؛ تا این که باد او را به بالای خانه ای که بر روی پشت بامش ایستاده بودم آورد. با حرکت دستهایم سعی کردم او را متوجه حضور خود کنم. نفهمیدم مرا دید یا نه؟ مجددا به دنبالش رفتم. باد او را از بالای درختان روستای عبید به سمت شهر فاو برد. من نیز به دنبال او در حرکت بودم.
مراقب بودم مبادا او را گم کنم. سعی می کردم با حرکت بر روی بام ها و عبور از کوچه های فرعی، خودم را تا حد امکان از دید نیروهای ایرانی مخفی نگه دارم. در تعقیب خلبان، تا شهر فاو، پیش رفتم. وارد شهر شدم تعقیب و مراقبت خود را ادامه دادم. از کوچه ای به کوچه دیگر و از خیابانی به خیابان دیگر می رفتم، تا این که وارد جاده اصلی شدم. در جاده اصلی، شش کامیون حمل نیرو و چند موتورسوار در تعقیب خلبان هواپیمای ساقط شده از روی پل می رفتند و من که نمی توانستم از روی پل بروم، به ناچار با شنا نهر ا پشت سر گذاشتم.
با گذشتن از میان باغات و مزارع و طی مسافتی طولانی، شناکنان نهر هفتم را هم پشت سر گذاشتم. خلبان عراقی در فاصله دویست متری من، در میان تخیلات با صورت به زمین خورد. چتر نجات به رویش افتاد. هر لحظه منتظر بودم از زیر چتر بیرون بیاید تا صدایش کنم، اما هیچ گونه حرکتی نکرد. پیش خودم گفتن: حتما با ضربه ای که سرش خورده بیهوش شده است. یک دو دقیقه بعد، نیروهای ایرانی ازگرد راه رسیدند و یکراست سراغ خلبان بخت برگشته رفتند. چتر نجات را از رویش کشیدند. سالم و زنده بود. اسلحه اش را گرفتند و بعد از بستن دستهایش، او را سوار ماشین کردند و همراه خود بردند…»
الکنعانی در مدت چهارماهی که زندانی فاو است، ذهنیت و شخصیتش مدام تحت تاثیر و آزمایش قرار می گیرد و او رفته رفته تغییر می کند، این تغییر ابتدا در افکار او مشهود می شود و این گروهبان دوم عراقی کم کم از گریختن منصرف شده و به اسارت می اندیشد. تا آنجا که دیگر از نیروهای ایرانی نمی هراسد و خود را تسلیم آنها می کند.
«… از خاکریزی که نیروهای ایرانی ساخته بودند، بالا رفتم و به سنگرهای اطراف آن چشم دوختم. ارتفاع این خاکریز در حدود چهار تا پنح متر بود. در پشت آن سنگرهای اجتماعی نیروهای ایرانی قرار داشت. در حالی که به هیچ چیز جز نجات از این ورطه مرگبار فکر نمی کردم، بر روی خاکریز به پیش رفتم. دیگر از حضور نیروهای ایرانی و احتمال دیده شدن هراسی نداشتم. خشته شده بودم. این قائم باشک بازی را باید تا کی ادامه می دادم؟ به دنبال معبری می گشتم که نیروهای ایرانی برای نفوذ به خط اول عراق ایجاد کرده باشند…
…چند متر جلوتر یک سرباز ایرانی را دیدم که داخل یک طشت، در کنار تانکر آب مشغول شستن لباس هایش بود. به آرامی از خاکریز پایین آمدم و به کنار تانکر آب رفتم. سرباز ایرانی چهره نورانی و مهربانی داشت. به دلم نشست. دستم را روی شانه اش گذاشتم و به عربی گفتم "من سرباز عراقی هستم" در حالی که لبخند ملیحی بر لبانش نقش بسته بود، رو به من کرد و به زبان عربی گفت: "نترس، تو میهمان ما هستی.»
و بدین ترتیب او پس از تحمل چهار ماه زندگی پر مخاطره بالاخره به اسارت نیروهای خودی در می آید.
از اشکالاتی که می توان به اثر مذکور گرفت، خالی بودن جای بعضی توضیحات در پاورقی است. مترجک کتاب که برای برگردان خاطرات زحمت بسیاری را متحمل شده، با گویا کردن بعضی از اعلام در پاورقی، هم می توانست خواننده را در درک بهتر مطالب یاری کرده و هم زحمت خویش را تکمیل سازدو اما این اشکال کوچک به سوژه قوی و دیگر محاسن کار قابل بخشش است و با اغماض می توان از کنار آن گذشت.
خواندن این اثر زیبا را به همه کتاب خوانها و علی الخصوص دوستاداران ادبیات جنگ توصیه می کنم و مطمئن هستم از مرور خاطرات این سرباز گمنام عراقی لذت خواهند برد.
کتاب زندانی فاو به همت دفتر ادبیات و هنر مقاومت و توسط انتشارات سوره مهر در ۹۹ صفحه به چاپ رسیده، تیراژ آن ۲۲۰۰ نسخه و قیمت آن ۶۰۰ تومان است.
موضوع: معرفی و نقد کتاب ,
[منتظر نظرات خوبتان هستیم]
برچسب:
نویسنده: آرتین اکبریپور